صبح رامهرمز
samanghan
|
|
بزرگان ایران زمین بلخ و مولانا جلال الدین بلخی
نام «بلخ» در زبان پهلوی ایران باستان به صورت«بخل» خوانده میشد و «بخل روت» پهلوی، همان رود بلخ کنونی است. «اصطخری»، جغرافیدان، نوشتهاست: «پادشاهان سامانی از فرزندان «ویند» از اهالی بلخ بودهاند. بلخ دارای نواحی تخارستان، ختل، پنجهیر، بدخشان و بامیان است. بلخ نیشکر و نیلوفر بسیار دارد. میوه هایش گرمسیر است ولی خرما ندارد.» «یعقوبی»، جغرافی دان، نیز نوشتهاست : «بلخ شهری بزرگ در خراسان است. پادشاه خراسان شاه طرخان آنجا منزل دارد. مرو شهری با عظمت است.» به گفته او بلخ وسط خراسان بزرگ قرار داشته است. «مسعودی» در «مروج الذهب، ج 1، برگ 53» نوشتهاست: «پادشاه ایران در زمان دانیال نبی پایتختش در بلخ بوده است. بلخ را لهراسب شاه ایران، بنیاد نهاد و آنجا را که درختان بسیار دارد بنا کرد. » مدت پادشاهی لهراسب و خاندانش 120 سال بود که در نهایت به دست ترکان اطراف چین کشته شد. به گفته مسعودی هفت آتشکده در ایران بود که بسیار اهمیت داشته است: «یکی از آنها «نوبهار» است که در بلخ خراسان وجود دارد ( برگ 586 ) این را منوچهر شاه ایران بساخت.» یکی از راویان اهل تحقیق بر سر در آتشکده نوبهار بلخ خراسان خوانده است: «پادشاه به سه چیز نیازمنداست: عقل، صبر و مال» مولانا «مولوی» را نمیتوان نماینده دانشی ویژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بنامیم یا فیلسوف یا مورخ یا عالم دین در این كار به راه صواب نرفتهایم ، زیرا با اینكه از بیشتر این علوم بهره وافی داشته و گاه حتی در مقام استادی معجزه گر در نوسازی و تكمیل اغلب آنها در جامعه شعر، گامهای اساسی برداشته، اما به تنهایی هیچ یک از اینها نیست؛ زیرا روح متعالی و ذوق سرشار، بینش ژرف موجب شده تا در هیچ غالب متداولی نگنجد. از مولانا با عناوین «رومی»، «مولانای رومی»، «مولای روم» و گاهی خداوندگار نیز یاد می شود. لقب مولوی كه از دیر زمان میان صوفیه و دیگران رواج داشت، در زمان خود وی و حتی در عرف تذكره نویسان شهرت نداشت و جزء لقبهای خاص او نیست و به ظاهر این لقب از روی عنوان دیگر وی یعنی مولانای روم برگرفته شده است. همچنین نوشته اند كه تخلص مولانا در شعر «خاموش» است و با توجه به تكرار آن «خامش» یا «خموش» یا «خمش» در بسیاری از غزلیات دیوان شمس مشاهده می شود؛ همانگونه كه وی در مثنوی گفتهاست: «من ز بسیاری گفتارم خمش» زندگی نامه: مولانا در سال 586 در بلخ به دنیا آمد. پدرش واعظ خوش بیان و خطیب سرشناس شهر، «بهاءالدین محمد» معروف به «بهاء ولد» بود. جلال الدین محمد (مولانا) به روایتی 14 ساله بود كه پدرش بهاء ولد براثر رنجش خوارزمشاه یا خوف از سپاه مغول شهر بلخ را ترک گفت و قصد حج كرد و به جانب بغداد رهسپار شد. چون به نیشابور رسیدند، شیخ عطار به دیدن مولانا بهاء الدین آمد. كتاب «اسرار نامه» خود را به جلال الدین محمد هدیه داد و به پدرش گفت: «زود باشد كه پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» پس از چندی بهاء الدین ولد و خاندانش به شهر «قونیه» كوچ كردند و دراین شهر كه در آن زمان جزء ولایت روم شرقی بود، اقامت گزیدند. «عبدالرحمن جامی» نوشتهاست: «به خط مولانا بهاءالدین ولد نوشته یافتهاند که جلال الدین محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بامهای خانههای ما سیر می کردند. یکی از آن کودکان با دیگری گفته باشد که بیا تا از این بام بر آن بام بجهیم. جلال الدین محمد گفت این نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن دیگر میآید، حیف باشد که آدمی به اینها مشغول شود؛ اگر در جان شما قوتی هست، بیایید تا سوی آسمان بپریم و در آن حال ساعتی از نظر کودکان غایب شد، فریاد برآوردند، بعد از لحظه ای رنگ وی دگرگون شده و چشمش متغیر شده بازآمد و گفت آن ساعت که با شما سخن می گفتم دیدم که جماعتی سبز قبایان مرا از میان شما برگرفتند و بگرد آسمانها گردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فریاد و فغان شما برآمد بازم به این جایگاه فرود آوردند.» گویند که در آن سن در هر سه چهار روز یک بار افطار میکرد.» بهاء الدین در سخن گفتن و اندیشیدن مانند پسرش مولانا، انسان لحظهها یا به قول معروف «ابن الوقت» بود. مولانا از قرار معلوم مثنوی خود را در جلسات متوالی به مرید خود «حسام الدین چلبی» دیکته میکرد. مولانا در سال 652بدرود زندگی گفت. خرد و كلان مردم قونیه -حتی مسیحیان و یهودیان نیز- در سوگ وی زاری و شیون كردند. جسم پاكش درمقبره خانوادگی (در قونیه) در كنار پدر درخاک آرمید. بر سر تربت او بارگاهی است كه به «قبه خضراء» شهرت دارد. «مثنوی معنوی»، «غزلیات شمس تبریزی»، «رباعیات»، «فیه مافیه»، «مكاتیب»، «مجالس سبعه» از جمله آثار مولوی است. نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: ايران امروز |
|
< |