بهلول، در سفر كربلايش از آيت الله اصفهاني دستور جهاد مي گيرد و در سفرهاي مذهبي اش شهر به شهر عليه رضاشاه و اقداماتش سخنراني مي كرده تا آشناي همه مردم ايران باشد، اين گونه بود كه هرجا از سوي شهرباني دستگير مي شد، با ياري و اعتراض مردم آزاد مي گشت.

نفيسه مقيسه
در محرم سالي كه رضاشاه دستور كشف حجاب را صادر مي كند، قرار مي شود كه در سبزوار جشن بزرگي برپا شود. هنگامي كه خبر اين قضيه به بهلول مي رسد، با ديدن نارضايتي مردم، آنها را به قيام عليه اين جشن برمي انگيزد وچون دولت از قيام مردم مي ترسيد، از برگزاري جشن منصرف مي شود. بهلول در آن زمان يك روحاني جوان بود.
پس از آن وي تصميم مي گيرد كه براي ادامه تحصيلات خويش به قم برود تا اگر علماي قم عليه رضا شاه دستور به جهاد دادند، در آن جا آماده ياري باشد.
در چند ماهي كه در قم سپري مي كند. شهردار قم با حيله و كلك قبرستان اين شهر را نابود مي كند و تصميم مي گيرد به جاي آن باغي را بنا نهد. بهلول و چند تن از دوستانش به باغ رفته و نهال هاي آن را مي كنند. شهردار قم وقتي خبردار مي شود كه كار، كار بهلول است، دستور تعقيب و دستگيري وي را صادر مي كند به همين سبب بهلول تا چند ماه در روستاهاي اطراف قم مخفيانه به سر مي برد و سرانجام مجبور به ترك قم و بازگشت به سبزوار مي شود.
وي در سفر كربلايش از آيت الله اصفهاني دستور جهاد مي گيرد و در سفرهاي مذهبي اش شهر به شهر عليه رضاشاه و اقداماتش سخنراني مي كرده تا آشناي همه مردم ايران باشد، اين گونه بود كه هرجا از سوي شهرباني دستگير مي شد، با ياري و اعتراض مردم آزاد مي گشت.
بهلول در تهران به دليل سخنراني بي پروايش دستگير و پس از چند روز آزاد مي شود سپس با همسرش به مكه مي رود و پس از بازگشت از اين سفر براي اين كه همسرش به دست شهرباني مورد آزار و اذيت قرار نگيرد، او را طلاق مي دهد و به عقد يكي از دوستانش درمي آورد تا حتي به خاطر كارهاي شوهر سابقش اذيت نشود.
بهلول در سفر خود به مشهد از سوي مأموران شهرباني در حرم دستگير مي شود، اما از آن جا كه بيم حمايت مردم از وي مي رفت، او را داخل حجره اي در حرم مي برند تا شب او را بي سر و صدا به شهرباني منتقل كنند. وي كه از قصد مأموران آگاه بود در كنار پنجره حجره ايستاد تا مردم متوجه موضوع شوند، در هنگام غروب پشت بام حرم هم مالامال از مردم بود.
در اين هنگام فردي به نام احتشام رضوي به داخل مردم رفته و با تحريك، آنان را به قيام وامي دارد. مردم به طرف حجره رفته و با زدن پليس ها بهلول را بيرون مي آورند، فرستاده ي شهرباني را كتك مي زنند و...
شهرباني اقدام مردم را بي جواب نمي گذاشت، پس بهلول با مردم قرار گذاشت تا صبح فردا (جمعه) به صحن مسجد گوهرشاد بيايند. سحر روز جمعه نيروهاي نظامي سعي در جلوگيري از ورود مردم به مسجد گوهرشاد مي كنند، اما رشادت هاي مردم سبب عقب نشيني آنها مي گردد. در شب شنبه بهلول به هيئت اعزامي از سوي رضاشاه فرصت مي دهد كه تا روز يكشنبه آيت الله قمي را- كه در تهران تحت مراقبت بود- آزاد كنند اگر نه دست به قيام خواهند زد. دو طرف اين پيشنهاد را قبول مي كنند.
برخلاف قرار نيمه شب يكشنبه نيروهاي نظامي به مسجد گوهرشاد حمله مي كنند. با وجود رشادت هاي زياد مردم به دليل خيانت احتشام رضوي وارد مسجد مي شوند. بهلول به زحمت مي تواند از مسجد فرار كند و با كمك يك زن به يكي از روستاهاي اطراف مي رود. باتوجه به اينكه مردم هنوز هم پشت بهلول بودند وي تصميم مي گيرد كه به افغانستان برود و با ياري آنان لشكري فراهم كرده به رضاشاه حمله برد.
با وجود سختي هايي كه در اين راه متحمل مي شود؛ پس از رسيدن به افغانستان، درمي يابد پادشاه آن جا دست كمي از رضاشاه ندارد.
دولت افغانستان نيز كه از ورود او آگاه شده بود دستور دستگيري وي را صادر مي كند. بهلول پس از تحمل چهار سال زندان انفرادي، چهار سال زندان بيست و هشت نفري و چهار سال زندان عمومي به شهر بلخ در نزديكي شهر مزار شريف تبعيد مي گردد.
در آنجا به تعليم طلاب، نگهداري از كودكان، سالمندان و بيماران به صورت رايگان مي پردازد كه موجب محبوبيت وي در ميان شيعه و سني مي شود. به سبب اين كار دولت افغانستان از ترس قيام مجدد وي او را به ايالت علشينگ مي فرستد، چرا كه او با متولي آستان شريف كه با قرار دادن آستان در دست افراد فاسد زمينه فساد را در شب ها فراهم مي كرد به مخالفت برخاسته بود.
بهلول به دليل نبود امكانات، فرزندش را در هنگام تولد و همسر دومش را بيست روز بعد از دست مي دهد. دولت افغانستان باز هم وي را به 12 سال زندان مي فرستد و در نهايت به دليل جنگ رواني ميان افغانستان و پاكستان؛ دولت افغانستان او را به كشور مصر مي فرستد. او علاوه بر تدريس به سخنراني هايش بر ضدخاندان پهلوي ادامه مي دهد. پس از چندي به درخواست خواهرزاده اش به عراق رفته و بعد از آن كه دولت بعثي اتباع ايراني را از كشور عراق اخراج مي كرده به ايران مي آيد.
وي پس از 35 روز بازداشت تا آخر عمر شريف خويش كه 9 مرداد ماه 84 و در پايان يكصد و پنج سالگي بود، آزادانه در ايران زندگي كرد. افغانستان و پاكستان؛ دولت افغانستان او را به كشور مصر مي فرستد. او علاوه بر تدريس به سخنراني هايش بر ضدخاندان پهلوي ادامه مي دهد. پس از چندي به درخواست خواهرزاده اش به عراق رفته و بعد از آن كه دولت بعثي اتباع ايراني را از كشور عراق اخراج مي كرده به ايران مي آيد.
وي پس از 35 روز بازداشت تا آخر عمر شريف خويش كه 9 مرداد ماه امسال و در پايان يكصد و پنج سالگي بود، آزادانه در ايران زندگي كرد.
منبع: كيهان، 9/7/84
نوشته شده توسط samanghan |
لینک ثابت | موضوع:
مشاهیر معاصر |