تبليغاتX
صبح رامهرمز

samanghan





زندگي زيباست 

 

( براي آنهايي كه قصد خود كشي  دارد )
آنتوان چخوف

خودكشي

زندگي ، چيزي ست تلخ و نامطبوع اما زيباسازي آن كاري ست نه چندان دشوار. براي ايجاد اين دگرگوني كافي نيست كه مثلاً دويست هزار روبل در لاتاري ببري يا به اخذ نشان « عقاب سفيد » نايل آيي يا با زيبارويي دلفريب ازدواج كني يا به عنوان انساني خوش قلب شهره ي دهر شوي ــ نعمتهايي را كه برشمردم ، فناپذيرند ، به عادت روزانه مبدل ميشوند. براي آنكه مدام ــ حتي به گاه ماتم و اندوه ــ احساس خوشبختي كني بايد: اولاً از آنچه كه داري راضي و خشنود باشي ، ثانياً از اين انديشه كه « ممكن بود بدتر از اين شود » احساس خرسندي كني و اين كار دشواري نيست:



وقتي قوطي كبريت در جيبت آتش ميگيرد از اينكه جيب تو انبار باروت نبود خوش باش ، رو خدا را شكر كن.
وقتي عده اي از اقوام فقير بيچاره ات سرزده به ويلاي ييلاقي ات مي آيند ، رنگ رخساره ات را نباز ، بلكه شادماني كن و بانگ بر آر كه: « جاي شكرش باقيست كه اقوامم آمده اند ، نه پليس! »
اگر خاري در انگشتت خليد ، برو شكر كن كه: « چه خوب شد كه در چشمم نخليد! »
اگر زن يا خواهر زنت بجاي ترانه اي دلنشين گام مي نوازد ، از كوره در نرو بلكه تا مي تواني شادماني كن كه موسيقي گوش ميكني ، نه زوزه ي شغال يا زنجموره ي گربه.

khodkoshi
رو خدا را شكر كن كه نه اسب باركش هستي ، نه ميكرب ، نه كرم تريشين ، نه خوك ، نه الاغ ، نه ساس ، نه خرس كولي هاي دوره گرد … پايكوبي كن كه نه شل هستي ، نه كور ، نه كر ، نه لال و نه مبتلا به وبا … هلهله كن كه در اين لحظه روي نيمكت متهمان ننشسته اي ،‌ روياروي طلبكار نايستاده اي و براي دريافت حق التأليفت در حال چانه زدن با ناشرت نيستي.
اگر در محلي نه چندان پرت و دور افتاده سكونت داري از اين انديشه كه ممكن بود محل سكونتت پرت تر و دور افتاده تر از اين باشد شادماني كن.

خود كشي
اگر فقط يك دندانت درد ميكند ، دل به اين خوش دار كه تمام دندانهايت درد نمي كنند.
اگر اين امكان را داري كه مجله ي « شهروند » را نخواني يا روي بشكه ي مخصوص حمل فاضلاب ننشسته و يا در آن واحد سه تا زن نگرفته باشي ، شادي و پايكوبي كن.

khod koshi
وقتي به كلانتري جلبت ميكنند از اينكه مقصد تو كلانتري ست ، نه جهنم سوزان ، خوشحال باش و جست و خيز كن.
اگر با تركه ي توس به جانت افتاده اند هلهله كن كه: « خوشا به حالم كه با گزنه به جانم نيفتاده اند! »

khd kosh
اگر زنت به تو خيانت مي كند ، دل بدين خوش دار كه به تو خيانت مي كند ،‌ نه به مام ميهن.
و قس عليهذا … اي آدم ، پند و اندرزهايم را به كار گير تا زندگي ات سراسر هلهله و شادماني شود.


قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

چرا دریا طوفانی شده بود؟ 

شوفر سومي كه تا آن وقت همه‌اش چرت زده بود و چيزي نگفته بود كاكا سياه براق گنده‌اي بود كه گل و لجن باتلاق رو پيشاني و لپ‌هايش نشسته بود. سر و رويش از گل و شل سفيد شده بود. اين سه تن با كهزاد كه پاي پياده رفته بود بوشهر از پريشب سحر توي باتلاق گير كرده بودند و هر چه كرده بودند نتوانسته بودند از توي باتلاق رد بشوند. سياه مانند عروسك مومي كه واكسش زده باشند با چهره‌ي فرسوده‌ي رنجبرده اش كنار منقل وافور و بتر عرق چرت مي‌زد. چشمانش هم بود. لبهايش مانند دو تا قلوه روهم چسبيده بود. رختش چرب و لجن مال بود. موهاي سرش مانند دانه‌هاي فلفل هندي به پوستش چسبيده بود. رو موهايش گل و لجن نشسته بود. هر سه چرك و لجن گرفته بودند.


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

سه قطره خون 

blood خون blood

«ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم.


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

گدا 

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

فارسي شكر است 

iran girl

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

داستان سيندرلا(طنز)ايراني 

cinderlla

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود . سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . ....


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

شهر كوچك ما 

نخل

بامداد يك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهاي بلندپايه. آفتاب كه زد، از خانه‌‌ها بيرون زديم و در سايه‌ي چينه‌هاي گلي نشستيم و نگاهشان كرديم. هربار كه دار بلند درختي با برگهاي سرنيزه‌اي تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا مي‌شد و فضا را مي‌شكافت و با خش‌خش بسيار نقش زمين مي‌شد «هو» مي‌كشيديم و مي‌دويديم و تا غبار شاخه‌ها و برگها بنشيند، ‌خاركهاي سبز نرسيده و لندوكهاي لرزان گنجشكها را، ‌كه لانه‌هاشان متلاشي مي‌شد،‌ چپو كرده بوديم و بعد، چند بار كه اين كار را كرده بوديم، سركارگر، كلاه حصيري را از سر برداشته بود و دويده بود و با تركه دنبالمان كرده بود و اين بود كه ديگر كنار بزرگها، در سايه‌ي چينه‌ها نشسته بوديم و لندوك‌هاي لرزان را تو مشتمان فشرده بوديم و با حسرت نگاهشان كرده بوديم كه نخلستان پشت خانه‌ي ما از سايه تهي مي‌شد و تنه‌هاي نخل رو هم انبار مي‌شد و غروب كه شد از پشت ديوار گلي خانه‌هاي ما تا حد ماسه‌هاي تيره‌رنگ و مرطوب كنار رودخانه، ميدانگاهي شده بود كه جان مي‌داد براي تاخت و تاز و من دلم مي‌خواست كه بروم و اسب شيخ شعيب را، كه از شب قبل به اخيه بسته بود، باز كنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم. صد نفر بودند، ‌صدو پنجاه نفر بودند كه صبح علي الطلوع آمده بودند با تبرهاي سنگين، و غروب كه شده بود، انگار كه پشت خانه‌هاي ما هرگز نخلستاني نبوده است. شب كه شد آفاق آمد.


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

بال زدن در پيله 

پيله

اولين بار که ديدمش داشت پيراهنش را رو به پنجره تکان مي داد.فکر کردم حتما گاز پيچيده توي خانه شان و اينطوري لابد دارد گاز را از خانه بيرون مي کند. اما بعد فکر کردم خوب گاز پيچيده باشد چه ربطي دارد به حمام. ايستاده بود روبه روي پنجره کوچک حمام و پيراهنش را در آورده بود و داشت باد مي زد. همين هم بود که کنجکاوم کرد، زل بزنم به آن دريچه کوچک و منتظر بمانم تا بيايد.انگار آن مربع نيم متر در نيم متر، يک جورهايي وسوسه نگاه کردن را در آدم زنده مي کرد.هميشگي نبود يا هميشه اش را من نمي ديدم. بيکار که مي شدم مي نشستم رو به روي پنجره و زل مي زدم به آن مربع روشن خانه رو به رو. تا بيايد باز پيراهنش را در بياورد و شروع کند به باد زدن انگار بوي گاز را بخواهد بريزد بيرون. گاهي فکر مي کردم دارد به کسي،جايي،نخ مي دهد يا اين کار هايش يک جور علامت است. اما بعد ديدم کار احمقانه اي است.چون تنها خانه دو طبقه رو به رويشان همين ساختمان بود که بالايش من مي نشستم و پايين يک پيرزن از کار افتاده.اطراف همه خانه هاي يک طبقه بودند با ديوار هاي بلند. خانه خودشان هم يک طبقه بود با ديوار هاي بلند. مي دانستم کارم هم احمقانه است،هم اشتباه اما اداهای عجيبش مثل ميوه ممنوعه وسوسه برانگيز بود و لذت بخش. شماره اش را از پير زن پاييني گرفتم.گفتم مي خواهم براي مراسم يکي از همسايه ها دعوتش کنم.پيرزن کلي دعايم کرد و گفت"خير ببيني. تنهاست. زاد و رودي هم نداره که.. ورقه را از دستش گرفتم و زدم بيرون.قلبم تند مي زد. انگار اولين باري باشد بخواهم به پسري که توي خيابان شماره اي بهم داده زنگ بزنم.چيزي توي گلويم ورم کرده بود و نمي گذاشت نفس بکشم. برگشتم بالا. گوشي را برداشتم و شماره گرفتم. يکي دو بوق که زد صداي زنانه اي از آن طرف گفت:بله... قطع کردم. فکر کردم که بگويم کي هستم.


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

حکایت اول 

حكايت

وزيري را شنيدم كه فراوان سفر كرده بود و بسيار بزرگان ديده و گفتارشان شنيده. شبي از بخت ميمون به ميهماني اش رفتم كه شنيده بودم دست و دلش باز است و در زمره مردان ميهمان نواز. همه شب نيارميد از شرح مسافرتها گفتن كه :« فلان جاي با فلان وزير، فلان عهد نامه بسته ام وفلان روز با فلان سفير، درفلان سفارتخانه نشسته. در فلان سفر درفلان مهمانسرا وثاق كردم ودر فلان سفر درفلان فرودگاه، اتراق. حال، سفري ديگر در پيش است كه اگر اين نيز كرده شود،بقيّت عمر گوشة عزلت نشينم واز وزارت كناره گزينم.» گفتم:« آن كدام سفر است؟» گفت: « ابتدا به بلاد كفر روم. درينگه دنيا كه اجلاس عمومي است واز آن پس به ژاپون به قصد تجديد روابط تجاري وسپس به «انگريز» جهت گشا يش تسهيلات اعتباري. چون اين كرده شد به هندوستان روم و از آن پس اگر بخت مساعدت كرد به روم و اگر چيزي از مدت وزارت باقي بود به بلاد روس و سپس به چين و ما چين و از آنجا به جابلقا و از جابلقا به جابلسا و بعد به …. چون اينها به تمامي كرده شد آنگاه … راستي اي ملاّ ! شنيده ام كه تو نيز مردي جها نديده اي ، باز گو تا بعد از وزارت كجا نشينم؟ ! » گفتم: آن شنيدستي كه روزي يك وزير خورد از تخت وزارت بر زمين گفت: جا ي ديگري بايد نشست گفتمش: بر «گردة مخلص» نشين!


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

ماهی و جفتش 

ماهي

مرد به ماهي‌ها نگاه مي‌كرد. ماهي‌ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگ‌ها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديواره‌اش دور مي‌شد و دوريش در نيمه تاريكي مي‌رفت. ديواره‌ي روبروي مرد از شيشه بود. در نيم تاريكي راهرو غار مانند در هر دوسو از اين ديواره‌ها بود كه هر كدام آبگيري بودند نمايشگاه ماهي‌هاي جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگير را نوري از بالا روشن مي‌كرد. نور ديده نمي‌شد، اما اثرش روشنايي آبگير بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهي‌ها در روشنايي سرد و تاريك نگاه مي‌كرد. ماهي‌ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. انگار پرنده بودند، بي‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهي حبابي بالا نمي‌رفت، آب بودن فضايشان حس نمي‌شد. حباب، و هم چنين حركت كم و كند پره‌هايشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهي را ديد كه با هم بودند. دو ماهي بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهايشان كنار هم بود و دم‌هايشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبيدند و رو به بالا رفتند و ميان راه چرخيدند و دوباره سرازير شدند و باز كنار هم ماندند.



 

 انگار مي‌خواستند يكديگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لوليدند و رفتند و آمدند. مرد نشست. انديشيد هرگز اين همه يكدمي نديده بوده است. هر ماهي براي خويش شنا مي‌كند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگيرهاي ديگر، و بيرون از آبگيرها در دنيا، در بيشه، در كوچه‌ ماهي و مرغ و آدم را ديده بود و در آسمان ستاره‌ها را ديده بود كه مي‌گشتند، مي‌رفتند اما هرگز نه اين همه هماهنگ. در پاييز برگها با هم نمي‌ريزند و سبزه‌هاي نوروزي روي كوزه‌ها با هم نرستند و چشمك ستاره‌ها اين همه با هم نبود. اما باران. شايد باران. شايد رشته‌هاي ريزان با هم باريدند و شايد بخار از روي دريا به يك نفس برخاست؛ اما او نديده بود. هرگز نديده بود. دو ماهي شايد از بس با هم بودند، همسان بودند؛ يا شايد چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمي بود، يا همدمي از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهي همزادي دارد؟ مرد آهنگي نمي‌شنيد، اما پسنديد بيانديشد كه ماهي نوايي دارد، يا گوش شنوايي، كه آهنگ يگانگي مي‌پذيرد. اما چرا نه ماهيان ديگر؟ دو ماهي آشنا بودند. دو ماهي زندگي در آبگير تنگ را با رقص موزوني مزين كرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصيد؟ از اينجا تا كجا خواهند رقصيد؟ يك پيرزن كه دست كودكي را گرفته بود،‌آمد و پيش آبگير به تماشا ايستاد و پيش ديد مرد را گرفت. زن با انگشت ماهي‌ها را به كودك نشان مي‌داد. مرد برخاست و سوي آبگير رفت، ماهي‌ها زيبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگير خوش روشنايي بود و همه چيز سكون سبكي داشت. زن با انگشت ماهي‌ها را به كودك نشان مي‌داد، بعد خواست كودك را بلند كند، تا او بهتر ببيند. زورش نرسيد. مرد زير بغل كودك را گرفت و او را بلند كرد. پيرزن گفت: «ممنون. آقا.» اندكي كه گذشت، مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.» دو ماهي اكنون سينه به سينه‌ي هم داشتند و پرك‌هايشان نرم و مواج و با هم مي‌جنبيد. نور نرم انتهاي آبگير، مثل خواب صبح‌هاي زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل يك حباب مي‌نمود، پاك و صاف و راحت و سبك. دو ماهي اكنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزديك شوند و كنار هم سر بخورند. مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.» كودك اندكي بعد پرسيد:«كدوم دو تا؟» مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را مي‌گم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديواره‌ي شيشه‌اي آبگير زد. روي شيشه كسي با سوزن يا ميخ يادگاري نوشته بود. كودك اندكي بعد گفت: «دوتا نيستن.» مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.» كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توي شيشه اونوري افتاده.» مرد اندكي بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشاي آبگيرهاي ديگر.

fish

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

کرکسها 

karkas

سوار تراموا كه شد، بلافاصله حضور او را، احساس نكرد. (مرد، يك تاكسي را بدون آن كه توقف كند، گذاشته بود كه رد شود) دليلش را هم‏ نمي‌دانست. بعد دو، امنيبوس پر رد شد‏. نه دلش‏ مي‌خواست با ناراحتي مسافرت كند‏‏، نه بين انبوه آدمها از‏ ميله‌هاي امنيبوس‏‏، آويزان بماند. كاري كه از آن متنفر بود. ولي بيزاري‌اش از تراموا، نيز كمتر از آن نبود‏. ترامواها را تنها وسيلة خوبي براي خانمها و افراد پا به سن گذاشته‏مي‌دانست‏. با آن موتورهاي پر هياهوشان كه انگار دچار سرگيجه شده‌اند. با‏‏‏ اين حال تصميم گرفت، تراموايي راكه با تكانهاي سخت نزديك‏ مي‌شد، سوار شود. زن جواني با بچه‌اش، نزديك او‏‏‏ ايستاده بود. با خود انديشيد: اگر آنها سوار شوند، من هم سوار ‏‏‏‏‏‏‏مي‏شوم. زن به راننده علامت داد. تراموا نفس ‌زنان‏‏‏ ايستاد. هر سه سوار شدند. هنگا‏‏‏‏‏‏‏مي‏كه به راهروي بين صندليها رسيد، دچار احساسي شد (بي آنكه تصوير‏‏‏ اين احساس در ذهنش شكل بگيرد) كه چيزي غير عادي‏‏، در درون تراموا، در بين مسافران، يا در فضاي پيرامون، جريان دارد. (تراموا، با تكاني شديد‏‏، از جا كنده شد. اعصاب مرد‏‏، در حالي كه‏ مي‌كوشيد خودش را با هواي آغشته به آهن و شيشه درون تراموا، سازگار كند، به سختي متشنج شد).


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

عشق 

love

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

داستان شكست در عشق 

 

marg

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
 هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
 نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
 به همه لبخند می زدم
 آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
 اصلا برام مهم نبود
 من همتونو دوست دارم
 همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
 دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
 چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
 به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
 و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
 تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
 ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
 بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
 به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
 دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
 قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
 من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
 اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |

ليلي و مجنون 

در روزگاراني دور در قبيله اي از ديار عرب به نام قبيله عامريان رييس قبيله كه مردي كريم و بخشنده و بزرگوار بود و به دستگيري بينوايان و مستمندان مشهور، به همراه همسر زيبا و مهربانش زندگي شاد و آرام و راحتي داشتند. اما چيزي مثل يك تندباد حادثه آرامش زندگي آنها را تهديد مي كرد. چيزي كه سبب طعنه حسودان و ريشخند نامردمان شده بود. رييس قبيله فرزندي نداشت. و براي عرب نداشتن فرزند پسر، حكم مرگ است و سرشكستگي...
رييس قبيله هميشه دست طلب به درگاه خدا بر مي داشت و پس از حمد و سپاس نعمتهاي او، عاجزانه درخواست فرزندي مي كرد...
دعاها و درخواستهاي اين زوج بدانجا رسيد كه خداوند آنها را صاحب فرزندي پسر كرديد. در سحرگاه يك روز زيباي بهاري صداي گريه نوزادي، اشك شوق را بر چشمان رييس قبيله – كه ديگر گرد ميانسالي بر چهره اش نشسته بود – جاري كرد:

ليلي و مجنون

 ايزد به تضرعي كه شايد *** دادش پسري چنانكه بايد


ادامه مطلب

قدرتمندترین انجمن تخصصی ایرانیان پارسیفا

نوشته شده توسط samanghan | لینک ثابت | موضوع: رامهرمز |



<